الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
777
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
مىنمايد و غرض ديگرى از آن اراده مىكند مثل اينكه شعر در مدح شخصى است ولى شاعر آن را به ذم كس ديگر برمىگرداند ] آنكه حكايت شده است « حيص بيض » [ شاعر معروف بغداد ] بچهء سگى را كشت پس بعضى از شعرا بچهسگ را گرفتند و آويزى بر گردن او نهادند و به نزد در وزير فرستادند ؛ كه در آن ورقه اين اشعار نوشته شده بود : يا أهل البغداد إن الحيص بيص أتى * بجرأة ألبسته العارفي البلد أبدى شجاعته بالليل مجترئا * على جرو ضعيف البطش و الجلد فأنشدت أمّه من بعد ما احتسبت * دم الأبيلق عند الواحد الصمد أقول للنفس تأسيا و تغرية * إحدى يديّ أصابتني و لم ترد كلاهما خلف من بعد صاحبه * هذا أخي حين أدعوه و ذا ولدي * * * اى اهل بغداد ! نيك بدانيد كه « حيص بيص » شجاعتى از خود نشان داد كه ننگ و عار را بر خود در شهر پوشيد . جنگاورى خود را در شب بر بچهسگى ضعيف و كمتوان و استخوانى نشان داد . پس مادرش در رثاى پسر از دسترفتهاش ، بعد از اينكه خون كمرنگش را شعار مىنمود و نزد خداوند بارى تعالى شكوه مىنمود ، گفت با خود : براى تسليت مىگويم يكى از دستانم به من اصابت كرد و ديگر جوابى نيآمد . هردو بعد از پدرشان ، جانشين بودند اين تنها برادرم است و آن يك پسرم . دو بيت آخر از يكى از زنهاى مشهور عرب است كه تنها برادرش ، پسرش را كشت . 1909 - اخلاط ششگانه در تاريخ است : مزاج كسرى از « بوذر جمهر » منحرف شده ، فرمان داد كه وى را در خانهاى تاريك حبس و زنجير كنند . بعد از زمانى ، خسرو يكى را به تفحّص احوال وى فرستاده ، او بوذر جمهر را در نهايت آرام و خوشدلى ديده ، از وى متجسّس گرديد : عجب دارم از تو در اين حالكه با اين ضيق مكان و ثقل حديد ، شادان و فرحان نشستهاى . گفت : بعد از توسّل به عروة الوثقاى لطف ايزد لم يزل شش اخلاط را صاف نموده ، معجونى از آنها ساخته ، استعمال نمودم كه مرا بر اينحال ابقا داشت . گفت : اگر تيغ زبان را چهره از جوهر سخن گشايى و مرا نيز بدان اخلاط كه حدّ اشتداد و مصايب و نوايب بهكار آيند ، آگهىبخشى ، در دنيا و عقبى مأجور خواهى بود .